تبليغاتX
د ــا ستـان یـ ـ ـک تـ ـک ســـا یز


د ــا ستـان یـ ـ ـک تـ ـک ســـا یز

استخوان های دوست داشتنی . . .
 

می خواهم

در این قیچی

تنها باشم

با یک خودکار .

شاید

قرمز.

 

می خواهم

آرام

در این قیچی

قرمز شوم .

شاید

تنها ...

 

+ اضافه ی یک روز بعدی : خب این شبیه زندگی .. تصور کن وسط یه قیچی.. مثل یه قرص کابوس.. انگار کوچیکترم باشی و هی نگاهت به بالا باشه.. فقط شبیه زندگیه    همین

 

+ 89/06/18ساعت17:11 نازالملوک ! |
×× شادی من کدام است اگر تمام دست ها , حتا دست های ناپاک بتوانند آلوده اش کنند.

 

این روزا (شاید مثل یه روزای دیگه!) احساس فرشته بودن بهم مستولی میشه!

یه مرکز NA ، یه مرکز واسه دخترایی که روزی بودند ، یه مرکز برای زبان هایی سرخ،

یه مرکز .. یه مرکز که فقط مرکزه !

ممکنه بشم!

 میشه خدا به جای گذاشتن من سر راه بقیه  یه کم خودمُ سر راه خودم بذاره؟

میشه یه مرکز واسه خودم بزنم ؟حتی اگه مرکزم نباشه منُُ یه کم مرکزی میکنه!

مث سیمای مرکز استان فارس

+از من فقط یه دهن باز مونده

   

 

+ 89/06/16ساعت16:23 نازالملوک ! |

 

(حذف . . .تخماتیک!)

 

قرار نبود این پست این باشه بعد از این همه وقت.قرار هم که شد، قرار نبود آ حذف شه.پیش آمد این آخرین تپ تپ های احساسی ِ من اینجا..

+ نه که خیل عظیم ِ در خواست کنندگان زیاده !!(زینت ) ،زیاد میام.خداییش نتم قطعه. میام ازین هفته بسیارتر.سر قولم به شماها میمونم

+ 89/06/15ساعت13:26 نازالملوک ! |
As timeS gOes bYYYYYYYY (ما آمدیم!)

 

بدون هیچ زیر پوسته ی اندوهنا کی هم میشه خندوهناک رقصید ..

توسرم میپیچه..

بت قول دادم بت  mail   بدم ... اما ندادم !

بت قول دادم با خط جدیدم بت s بدم ... اما ندادم !

بت قول دادم تا همیشه بت دل بدم ... اما  ندادم !

آدم تو زندگیش زر ِ مفت زیاد میزنه   یادم باشه که یه سری چیزا رو دیگه الکی راه نرم  بدم !

با باز گم شدنت بین اون خط ـا ی ایرانسل ، دچار آرومی ِ زندگی میشم .هرچند آشوب اون زندگی ۲ساله بیشتربه دلمه ؛ تو و  hardworking  dancing  tears  laughterrrrrrrr ... بـــــــــــــوق 

بوق ممتد ِ تیز. بعدم سکته ای و سر خورده

فرق این با دفعه های قبل چیه آخه

اما خیلی ...

             آه چه آرام و پر غرور گذر داشت

        زندگی من همچو جویبار غریبی  . . . !!

شلوارم اونجا به دستگیره در آویزونه   انگار من اونجا به در آویزونم . انگار من اونجا کنار در ، در آستانه پله ها ، آویزونم .. _

من    اونجا  در آستانه ی پله ها از کوچیکترین دریچه ی خونم بیرونُ می پام . . آویزونم !

 فکر کنم ولی دیگه منتظر نیستم .هرچند آویزون . .هرچند همیشه این ته ـها بمونی . خودمُ جمع میکنم

  از ذهنم میگذره :

وقتی آدم کسی رو دوست داره ، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکنه . . . تا آخر عمر . . .

 به همه چی ادامه میدم .. میخندم .. اما با دوباره دیدن یه جعبه رشته آشی ،ته یه قفسه ی یه مارکت گمنام که به طرز اسفباری هم اسم تو اِ ... به این فک میکنم که مگه چند بار یه رشته آشی چشمگیر میشه که دیگه نخای ازش خبری هم داشته باشی ..

 می گفتی روانـ ـیـ ـم . . بت قول دادم آخـ ـه !

 

 

+ 89/05/15ساعت13:28 نازالملوک ! |
زیر گلگون گنبد!

ما دوتا بودیم           یکی بود    یکی نبود

ما دوتا بودیم           یکی بود    یکی بود شد

ما دوتا بودیم           . ...

ما دوتا بودیم           یکی می خواست بره    یکی غصه می خورد

ما دوتا بودیم           یکی ناراحت شد      (چون) یکی شیطونی هم می کرد !

ما دوتا بودیم           یکی دوست داشت       یکی فهمید اونم دوست داره ...

ولی ...

ما دوتا بودیم           یکی گم شد     (وقتی) یکی کمک خواست

ما دوتا بودیم           . . .           یکی تلاش کرد

ما دوتا بودیم           . . .           یکی گریه هم زیاد . . .

ما دوتا بودیم           یکی بالاخره رفت         یکی فهمید

ما دوتا بودیم           . . .           یکی ادامه داد

ما دوتا بودیم           یکی پیدا شد (برگشت)      (یعنی خواست) یکی ، که پیداش بشه . .

ما دوتا بودیم           یکی هی می رفت و می اومد       یکی،دیگه می دونست صبور باید بود !

ما دوتا بودیم           یکی دوست داشت                     یکی ته دلش هنوز دارتش . . .

ما دوتا هستیم         

                         . . .         یکی هست و نیست        یکی . . . !      

 

+ 89/01/08ساعت13:25 نازالملوک ! |
بی تو تـــــــا هـ ـرزگـ ـی های بی طعم شهر عبوس

 بارون ..شب .. فقط شیشه های وسیعُ بــــــــولوار جمهوری ُ خیابون بازیای طبق معمول.صورتش انگار رو شیشه ست.بارون محکم میزنه؛ به توصیف من : پری نازی که قیافش بیشتر شبیه کره مارگارین تقلبی  شده تا خودش .

. . .

نمیخوام شرایط برخوردبا یه آدم ِ از دیدگاه مردمی،وصله ی ناسوت ِ جامعه رو یادآوری کنم ولی آیا واقعا اینه؟؟

... نفهمیدیم چه جوررسیدیم خونش.هی الکی تاکسی عوضی. پشت خطی پشت پشت خطی و من ِ مات و اون سوال ِ اون که پری نــاز بهم میگفتی.منم تو کار توجیه مستدل که به خدا اگه میدونستم انقدر گیری میگفتم جواب بدی.آخه یه ساعت این حرفا رو نداشت،خودتم میگفتی.نمیذاره مـــــــن اون یـــــــاروُ قانع کنم.فقط هیس.اون پشت خطیای فرض محال، غیرتی از اجتماع بو گندو که به قول پرسا کوچولوی لیدا باید با همون لذتی که از خـ ـو ابـ ـیدن با تو میبرن، تــ ـیـ ـکـ ـه تیکشون کرد!

هرطرف میره میرم.استیصال رو استخونهام سنگینه.نگاهش.. قبل رفتن تو آسانسور چه هری  زدیم.فقط میگم خـــــــــدآ وهیچی.فعلاحرفی نداریم.

. . .

بو سیگار میدم در سطح ماشین نعش کش!یه اسپری لعنتی هم همرام نیس. بارون..

. . .

دنبالش تاخونش. بالاپایین میکنه. هنوز اون پشت خطیای ممتد ِ پارانوئید. کفشاش گل خورده.نــیگام میکنه .. پری ناز می دونی اینا تقاص هـ ـرزگـ ـیـ ـامـ ـه ..میچسبم به در نیمچه بازصداشُ ازبالا بشنوم.چه گهی خوردم! اصلا دوس ندارم بدونم بهش چی میگن.. زور میزنیم باکلید اشتباهی دراتاقشُ باز کنیم. میره بالادلم میخاد برمُ گوشیُ بگیرم جیغ بزنم: به خدااشتبـــــــاهی شده.من قصدم این نبود.کلیدُ پیدا میکنم از وسایل پخش زمین.توسالن کوچیکش.. زیر سیگاری پُر ،دود میزنه تامغزم.این که صبح رسیده بود..

میشینم توچارچوب ؛ سفیدُ نرمش میاد دور پاهام. چشماش سرخه. نازش میکنم.اسمش یادم رفته.   .   .راه میرم  میـ ـچرخم. میاد پایین دود میکنه. جلوش میشینم. چی بگم که بهتر باشه الان؟! همه اصول روانشناسیُ شناختی ُکتاب همه یادم رفته. .جیغ میکشه .. خــــدااااااا .بغلش میکنم کوتاه . پری ناز میری؟ داداشـــ ـه داره میاد. به خدادوس ندارم مهمونُ بیرون کنم.. همُ میگیریم ولی این دفعه می دونم چی بگم که بهتر باشه.محکم گرفته. سعی تو آروم کردنش. . جلودرزوری کفش میپوشم که نـــــــــرم ولی نمیشه.هی میگه ببخش هی من میگم تــــــو ببخشم.            تو کوچه میدونم این همه حرصُ یاباید دیوار گازگرفت یاجیغ قرمز زدیامن که به جاش پامیکوبم تو آبُ دندون فشاریُ  دو چیــ ـکـه اشکُ بند کفشای بازم . .

. . .

این ماشین لاک پشتی ُ بــــــــولوارُ بوی سیگار ِ تنم تو بغلش. شیشه یادم میاره.اصلا خیابونارو نمیبینم. . .

همه اینابه خاطر هـ ـرزگـ ـیـ ـه.خدامن که پاک شدم. به همه آدمات کمک کردم.هیچی نخاستم.. کمک کردم..هیچ کارنمیکنی چرا؟؟ صورتشُ میچرخونم طرفم میگم " زی" نگو.هستــ ـش.حتما یه چی بوده(لابد بازم از درک منُ توخارجه همیشه انگار!!)حل میشه.. میگه تموم شد دیگه.. میگم من هستم اگه هیچکسم نباشه. برا من مهم نیس چی بودیُ شدی.. تو دوستمی..که زل بزنه چشمامُ ، بهم بگه دوست هـ ـرزه واسه چیته ؟!. .( تو دلم میگم آخه جونم توازمنُ روزای رفتم چی میدونی؟)  یکسره رو به له شدن رفتم

. . . برمیگردم تو شیشه ماشین. . . روسریُ عوض میکنم نگن کجابود ـــــــــــــــی.میترکم. یاداولین روزای ترم یک.پنجره ی کارگاه نقـــاشــی ساختمون 4 .بارونُ درخت نارنجـ ـا ُ دستای حلقه شدش دور گردنم که . . با تو چون با بقیه فرق میکنـــ ـی ها . . بخندیم ُ . .

. . . بارونُ بودن .خداوندگار؟؟

کاش میتونستن بفهمن.من به تغییرش اعتماد کردم اما اینایی که کمکش کردن که مثلا ازلجن دربیاد، نه! به خاطر یه زنگ که جواب داده نشده . . باکی خـ ـوابـ ـیـ ـده بودی داره؟ من راحت کنار میام یا دیگران همه قاضی؟ تموم شد رفت بابا.میگم هر آدمی حتی اگه خراب، اگه یه روز برگرده به روزگارقبل از به قول ِ زی "هرزگی" ،قابل احترامه. نیست؟ حتی تواون دوره هم آدمه فقط بایه شخصیت ِ وامانده ی طرد شده.        چقــــــــدر احساس ناتوانی کردم وقتی زیربارون کف حیاط اوق میزد   و  انگار همه چی رفت زیرسرمن که خوب خواستمُ نمیدونستم اگه جواب گوشیُ نده، به نیستی کشانیده میشود.

میخام آروم باشم . . ازنگاه من اون هنوز به اندازه اسمش بزرگه ُ قشنگ ؛اماواقعا کسی تو شــــــــهرمن به این نظرمن واسه  زی  اهمیت میده؟؟

۵/۱۱/۸۸

کاش فقط نور بود . . . پری ناز . . . پری نا ا ا ا ز . . .

+ 88/11/10ساعت23:31 نازالملوک ! |
دریای شرقی با اقیانوس غربی ازدواج کرد!!!!!!!!ا

 

 

 

نگاه قهوه ایم   جیـــغ می زنـ ـد

می خورم توی چشم تـ و

                                کــدر می شوم .

ردای عشوه بر تنم کرده ـای

  بسان شب پره می رقصی

                                    هــدر می روم.

      کـ ـه نبینم

امتداد عاشقانه ـی تو

       توـی زندگی ِ ذره بینی مـ ـن ،

               بدون هیچ نبوغی.

بخور ِ اغواگر نعنا هم اثر نداشت،

ردای تو سوراخ شده مست ِ من!

 

 . . .  نگاه خاکستریت   مات مانده ماند

 

 

+ 88/10/20ساعت12:49 نازالملوک ! |
همیشه همه جا نقطه.. .

 

ــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ

 

مــــــ ـن...

من را بـبَریــد

بدهید تــآ از مــــــ ـن طرحی تکمیل بسازند

                                  ســ ر در خانه مـ ـان

بنویسنــ ـد خوــب بود ؛   گـنــد زد !

زیادی خلوت کرد بـ ـا خودش !

 

*من از صورتی گذشتم..آری از عریانی لحظه ها خودم موندم برام!

 

+ 88/10/09ساعت11:30 نازالملوک ! |
بر گر دان

 

چشمانم که به زیارت چهل روزه ای نشسته است دوباره

اصلا احساسای هنری گونه ی افراطیمو پشت سایه چشمم قایم کردم...

سیاه سیاه

تماس نرم علف با پس کله ام.. برف های قسم خورده

این وسطم پاشنه ۵ سانتیا و تلو رفتن!

و خطی سرخ روی نافم می کشم ، که مثلا خنده هامو دفن کنم که نمیشه .. که می دونی ؟!

فکر کن دارم بزرگ می شم.

چشمام به زیارتی ، سرخ نشسته است

 

+ 88/09/23ساعت20:18 نازالملوک ! |
ثبت جاهانی!

 

امروز ۲ساعت پیشا،۲۰ سال و اندی پیشا من اومدم که یه چیزایی رو ثابت کنم...

ولی الان اصلن نمدونم چرا اومدم که چی بنویسم !

همیشه اگه هیچکسم نبود ماما میگفت..

مبارک!

به قول خودش چون اولین نگاهی بود که لمس کرد منو

اما امروز هیچی نگفت شایدم یادش نبود!

از دیشب کلی همه غافلگیرم کردن.امروزم نمدونم مهسای میخواد چه گلی به سرم بزنه!

چندین بار بگم که از surprise به هر نحوی بدم میاد.انگار از دست شگفت زدگی های عالم نجات نیست مرا! هیچ!

 

+ 88/08/19ساعت11:49 نازالملوک ! |
میذارم رو هم !
 

تلاش میکنم  به نقاشــی هم برسم.

همش جا میمونم!  آخرش بین رنگا آب میشم از این همه همهمــه!

*-*-*

قصه ـی پرـی هاـی خوش خواب

از قضا قصه نبود !

از گردن تو که خلاص شو ـم

همه اش هم حق من نبود.

دستمال پشتِ کاغذی

کاغذ ـی ،کاغذ ـی.

دودِ  دود

قصه ام قاف های قدیـ-م !

آه پرـی ها درآمدها !

قصه ـی ناز دارشان

راست از آب درآمــــــد...

یک پرـی

         *ـ آن هم بی نقطه ـ !

 

 

*۸۸۸۸ رو فقط به خاطر ِ همه ی آبانی بودناشـ )تولدم( فیلم دیدم و خابیـــــــدم!

 

+ 88/08/08ساعت19:24 نازالملوک ! |
50497

 

ما به اینجا نمی چسبیم که...

سرمو میگیرم بالا..تا بالا آجـــر..سیم خاردار..

حتی نمیدونی بهتره به چی فکر کنی

به اشعه های شاعرانه منفی ِ مهسا، به مامانت که چسبید تو شیشه ماشین که انگشتاـی باریک دختر لوسشو کوتاه وسرد بچسبه...

به دلخونْ گریه های سمیرا که کنار حصار پخش شده بود یا اینکه اون وسط ، تک جمله ی پریسا بره رو مخت.. ما خواستیم افتخار بابا باشیم...با یه تقدس ِ خاص رید ــی به هر چی افتخار! انگار خوابی.. یهو چنان گریه و جیغت یکی میشه انگار شکم اولته.. انگار سوره شمس و سر قبر ..ت خونده باشن..نه از من بعید بود با اون روحیه،اون جیغا..

.. مهسا من..  مــن..              زبون درازیت کو حالا؟ - نازـی با همیم!

بچـــــــرخ..

بـــ ـچـــ  ـر ـخــــ  . . .

بأی ذنب قتــلـــت؟؟

تلاش میکنی تو ذهنت بمونه         ۵۰۴۹۷

میای بیرون.. نگاهت به پریه .. فرداش میگفت : چشمات ســــــــرد و خالــــــــــــــی بود... خالی..

...

میگذره...

امروز تولد مهسا.. قرار بود تمام روز با هم باشیم..هستیم! اینجا.تنو ـــــــــع!

نزدیک 5 شده عقربه ها.نه به دیروز عصرت ، نه الان که فقط باید بیان با مژده از هــر و تــر جمعتون کنن! یه خانمه کمر همت به حمام فرستادن ما بسته، عجیبه! اگه امشبم موندنی باشین.

..

.

- همتون میرین؟

تو خوشحال بشی که میری یا اینا زار بزنن که حالاحالاها گیر شون اینجاست؟

...

آره گذشت.. دو روزـــه

فکر میکنی چقدر طول بکشه شمارـــت یادت بره؟?

 زود.. خیلــی ..


              ۵۰۴۹۷ 

 

+ 88/07/29ساعت11:45 نازالملوک ! |
لای دلتنگ من!

 

 - یه نوع دگردیسی حسابش کن!
  . . . کم کم دارم شبیه شمعدونی ها میشم !

 - قیافه ی من با این چشای وحشی . . .
 
       دارم عاشق سوسکای چاه نشین میشم . . .

 


            سایه هایم
            می رقصند
                می رقصند
                 
           واژه هایت
             می خوابند
                 می مانند ..
         صاف و ترس
        می مانی
           می ریزی؛
               می رقصم.احمقانه ات.
                  می ماند
               سایه،
                      سردت.
             می رقصند
                می رقصند.
                     زرد ومات
                فاتحه مع الصلوات !
              گریه ات
            هیچ.
          می ماند
             .. می آید
             

                         می ریزی
                            وا می ری . . . 
                      


                          

+ 88/07/01ساعت1:11 نازالملوک ! |
نکته کلیدی!

 

چشمانی به گودی گودال!

سوزشی عمیقا.. چمدونم لابد از ته اعماق!

هر سوزشی امکانش هست!! باید به یه جای خاص مراجعه کنم!

ماما همیشه میگه تو ستون فقرات نداری کلهم!

من یه شکل خاصیم!

 

پ.ن: عجیبا حس ششم نادرم میگه که من فاقد هرگونه ستونم!

 

+ 88/06/30ساعت1:28 نازالملوک ! |